خرید بک لینک
شب ها... شب ها....شب که می شود خروارها خاطره می ریزد توی فکرت...خاطره های تلخ شیرین... آمدن ها و رفتن ها... آغاز شدن ها و خاتمه یافتن ها... آشنایی ها و جدایی ها....همه در پلک برهم زدنی می آید و تو را می کشد در تمامی روزهای رفته ت...دلت تنگ می شود...بغض گلو گیر راه نفست را میبندد...با تمام خستگی میخواهی پناه ببری به خواب و یادت برود چه روزهای را گذرانده ی...نمی شود...خاطرات چون پتک محکمی توی سرت کوبیده می شود....نمی فهمی کی از خانه زده ی بیرون...به خود که می آیی ته مانده سیگارت توی دستت مانده

برچسب: نویسنده: ساناز حسینی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 12:14

صفحه بندی